دلکش
در پی آن نگاه های بلند حسرتی ماند آه های بلند.......... تنها نرو این راه رفتن نیست دنیای تو چیزی به جز من نیست تو از خودت چیزی نمی دونی تنها نرو تنها نمی تونی می ری که با فکر تو تنها شم می ری که همدرد خودم باشم تو اخر راهو نمیدونی تنها نرو تنها نمی تونی من حال این روزاتو میدونم چیزی نگو چشماتو می خونم این جاده تا وقتی نفس داره چشماشو از تو بر نمیداره من از هوای جاده دلگیرم از فکرش هم دلشوره می گیرم این ایینه تو فکر شکستن نیست باور نکن این صورت من نیست دستامو با احساس تو بستم من بی نهایت با تو هستم تا جاده میرم سمت بی راهه ولکن منو این اخر راهه.......... پیش چشمت خطاست شعر قشنگ چشمت از شعر من قشنگ تر است من چه گویم که در پسند اید؟ دلم از این هوا تنگ تر است. فریدون مشیری آه ای زندگی منم اکنون با همه ی پوچی از تو لبریزم نه به فکرم که رشته پاره کنم نه بر انم که از تو بگریزم همه ذرات جسم خاکی من از تو / ای شعر گرم / سوزند اسمانهای صاف را مانند که لبالب ز باده ی روزند با هزاران جوانه می خواند بوته ی نسترن سرود تو را هر نسیمی که می ورزد در باغ می رساند به او درود تورا من تو را در جستجو کردم نه در ان خواب های رویایی در دو دست تو سخت کاویدم پرشدم/پرشدم / ز زیبایی پر شدم از ترانه های سیاه پر شدم از ترانه های سپید از هزاران شراره های نیاز از هزاران جرقه های امید حیف از ان روز ها که من با خشم به تو چون دشمنی نظر کردم پوچ پنداشتم فریب تو را ز تو مانند/ تو را هدر کردم غافل از ان که تو بجایی و من همچون اب روانی که در گذرم گمشده در غبار شوم زوال ره تاریک مرگ می سپرم اه / ای زندگی من ایینه ام از تو چشمم پر از نگاه شود ور نگر مرگ من بنگرد در من دروی ایینه ام سیاه شود عاشقم / عاشق ستاره ی صبح عاشق ابر های سرگردان عاشق روز ها ی بارانی عاشق هر چه نام توست بر ان می مکم با وجود تشنه ی خویش خون سوزان لحظه های تو را ان چنان از تو کام می گیرم تا به خشم اورم خدای تورا شاعر//فروغ فرخزاد کاش در چشمانم شعله ای می رقصید کاش در هستی من کینه ای می جوشید که سبب ساز زشتی باشد دستهایت را باید بوسید که چه زیبا قدرم را می دانی کاش می دانستی در تنم شعله ی عاشق بودن دیگر خاموش شدست به چه رو امده ای ؟ به چه رو امده ای؟ ای مهربان تر از من با من در دستهای تو ایا کدام رمز بشارت نهفته بود ؟ کز من در یخ کردی تنها تویی مثل پرنده های بهاری در افتاب مثل زلال قطره به باران صبحدم مثل نسیم سرد سحر مثل سحر آب اواز مهربانی تو با من در کوچه باغ های محبت مثل شکوفه های سپید سیب ایثار سادگی است افسوس چه کسی تورا از مهربان شدن با من مایوس می کند؟ شاعر:حمید مصدق همه ذرات جان پیوسته با دوست همه اندیشه ام اندیشه ی اوست نمی بینم به غیر از دوست اینجا خدایا این منم یا اوست اینجا برا ی در اوردن بعضی ها از اشتباه عکس زن ها در ایران باستان را تا یک مدت در این وبلاگ خواهد بود. سلام می کنم به همه ی دوستان متاسفانه به علت باز گشایی مدارس قفط می تونم آدینه(جمعه)اپ کنم. این شعر رو هم به تمام معلم های بد تقدیم میکنم. آهای معلم بد چقدر جریمه باید؟ چند تا ستاره بسه برای جمع و مهنا برای ضرب و تقسیم یا کشف این معما یا بوسه ی قدیمی چند تا مرام راهه چند تا سپید رنگی چند تا سپید سیاهه اهای معلم بد چقدر جریمه باید؟ به تیغ افتاب قسم نفس بریده منم از لج این کد خدا دوباره رج می زنم جریمه های خطی جریمه های حرفی جریمه های آبی جریمه های برفی دل بهتر از یاس من گوشه ی خط نیمکت بغل بغل تا رز غزل غزل رو شونت اهای معلم بد چقدر جریمه باید؟ (اهنگ ابی) طلوع بی شمار معرفت باش به شهری که رسومش بی وفاییست سرم سر گرم تصویر تو گشته به آن حدی که اسمش بی نواییست دیشب غزلی سروده عاشق شده بود باچشم و دلی کبود عاشق شده بود اورا به گناه عاشقی دار زدند ادم که نکشته بود عاشق شده بود دخترک خنده کنان گفت که چیست؟ راز این حلقه ی زر را ز این حلقه که انگشت مرا این چنین تنگ گرفته است به بر راز این حلقه که در چهره ی او این همه تابش/ و درخشندگی است مرد حیران شد و گفت: حلقه ی خوشبختی است / حلقه ی زندگیست همه گفتند: مبارک باشد دختر گفت:در یغما که مرا باز در معنی ان اشک باشد سال ها رفت و شبی زنی افسرده نظر کرده بر آن حلقه ی زر دید در نقش فرزندی او روز ها که به امید وفای شوهر به هدر رفته هدر زن پریشان شد که وای این حلقه که در چهره ی او باز هم تابش و درخشندگی است حلقه ی بندگی و بردگی است شاعر // فروغ فرخزاد ای کاش دلم از دل تنگت خبری داشت یا نامه ی من به دل سنگت اثری داشت افسوس... ! صد با مرا از خودت راندی باز هم امدم/هر بار با نگاهت مرا ازردی باز هم امدم/ اما افسوس که پس از سال ها باز هم نمی فهمی که دوستت دارم . باز هم نمی فهمی برای ان که فقط لحظه ای کنار تو باشم حاضرم تمام زندگی ام را بدهم/ تا چند جمله با تو حرف بزنم. روز ها منتظرم تا تو را ببینم و فقط برای چند ثانیه به تو نگاه کنم . روز ها منتظرم تا یک بار دیگر گرمی دستان مهربانت را احساس کنم . وقتی نیستی اسمان قلب من تاریک است / تو تنها خورشید این اسمان تاریکی. روز هایی که نیستی چهره ام رنگ دگری دارد. دلم حال و هوای دیگری دارد اما افسوس روز های بودنت از روز های نبودنت هم سخت تر است / وقتی تو را می بینم نمی توانم به طرفت بیایم/ به تو احتیاج دارم اما نمی توانم با تو حرف بزنم . این ها سخت ترین صحنه های زندگی من است. هیچ وقت روز هایی را که نمی توانستم به تو نگاه کنم را فراموش نمی کنم. روز هایی که به تو احتیاج داشتم اما نمی فهمیدم. وقتی به یاد ان روز ها می افتم از خودم بدم می اید / ان روز هایی که از تو متنفر بودم و دوست نداشتم. اما وقتی عاشقت شدم معنی نگاهم را نفهمیدی و بی تفاوت از کنار قلب شکسته ام رد شدی . اما باز ذره ای از عشقم نسبت به تو کم نشد. ای کاش حال که تو را دوست دارم / کنارم بودی و تنهایم نمی گذاشتی. ای کاش هنوز به حرفهایم گوش می دادی. ای کاش معنی اشک هایی را که در تاریکی اتاقم و کنار برگهای خاطراتم می ریختم را می فهمیدی. ای کاش دوست داشتنما دو طرفه بود و ای کاش واقعا دل به دل راه داشت. ای کاش وقتی با لحن کلام زیبایت میگفتی دوستت دارم از ته دل می گفتی. و ای کاش : تمام ای کاش هایم روزی به حقیقت می پیوست. (هرگز چشمانت را به خاطر کسی که معنای نگاهت را نمی فهمد بارانی نکن.) خیلی برام مهمه بدونم نظرتون راجبح به این عکس چیه؟ این قلب منه ببین چی جوری برات میتپه. حال کن!!!!!!!! دو تا قلب صاف و بی کینه از طرف من به تمام عاشق ها!!!!!!!!!!!!!!! می روم خسته افسرده و زار سوی منزلگه ویرانه ی خویش به می برم از شهر شما دا شوریده و دیوانه ی خویش می برم تا که در ان نقطه ی دور شستشویش دهم از رنگ نگاه شستشویش دهم از لکه ی عشق زین همه خواهش بر جا تباه می برم تا ز تو دورش سازم زتو/ ای جلوه ی امید محال می برم زنده به گورش سازم تا از این بس نکند یاد وصال ناله می لرزد / می رقصد اشک اه / بگذار بگریزم من از تو ای چشمه ی جوشان گناه شاید ان به که پرهیزم من به خدا غنچه ی شادی بودم دست عشق امد و از شاخم چید شعله ی اه شدم/ صد افسوس که لبم باز بر ان لب نرسید عاقبت بند سفر پایم بست می روم / خنده به لب / خونین دل شاعر // فروغ فرخزاد جدایی امشب واقعییت را پذیرا هستم با پذیرفتن آن جایی برا ی اشک باقی نمی گذارد راز شیرینم نمیدانم شاید هنوز به یاد من باشی شاعر // فروغ فرخزاد آیینه ی شکسته دیروز به یاد تو و آن عشق دل انگیز بر پیکر خود جامه ی سبز نمودم در ایینه بر صورت خود خیره شدم باز بند از سر گیسویم اهسته گشودم عطر اوردم بر سر سینه فشاندم چشمانم را ناز کنان سورمه کشاندم افشان کردم زلفم را بر سر شانه در کنج ابم خاک اهسته فشاندم گفتم به خود انگاه صد افسوس که او نیست تا مات شود زمین هم حافسون گری ناز چو پیرهن سبز ببیند تن من با خنده بگوید که چه زیبا شدی او نیست در مردمک چشم سیاهم تاخ یره شود عکس رخ خویش ببیند این گیسوی افشان به چه کار اید امشب؟ کو پنجه او تا که در ان خانه گزیند من خیره به ایینه و او گوش به من داشت گفتم که چه سان حل کنی این مشکل ما را؟ بشکست و فغان کرد از شرح غم خویش ای زن/چه بگویم که شکستی دل ما را شاعر // فروغ فرخزاد بارانی با همه ی بی سر و سامانی ام باز به دنبال پریشانی ام طاقت فرسودگی ام هیچ نیست در پی ویران شدنی انی ام امده ام بلکه نگاهم کنی عاشق ان لحظه ی طوفانی ام دلخوش گرمای کسی نیستم اماده ام تا تو بسوزانی ام امده ام با عطش سال ها تا تو کمی عشق بنوشانی ام ماهی بر گشته ز دریا شدم تا که بگیری و بمیرانی ام خوبترین حادثه می دانمت خوبترین حادثه می دانی ام حرف بزن ابر مرا باز کن دیر زمانی است که بارانی ام حرف بزن / حرف بزن سالهاست تشنه ی یک صحبت طولانی ام شاعر // محمد علی بهمنی هدیه من از نهایت شب حرف می زنم من از نهایت تاریکی و از نهایت شب حرف می زنم اگر به خانه ی من امدی برای من ای مهربان چراغ بیار و یک دریچه که از ان به ازدحام کوچه ی خوشبخت بنگرم شاعر //فروغ فرخزاد رنگی دگر است نه رنگ دیروز تا شب نشده رنگ دگر شد گفتند از این نکته دگر هزار نکته بیاموز فریاد زدیم که چرخ گردون لیلا تو نداده ای به مجنون فریاد بر امد انگه خاموش کم داد اگر نگیرد افزون خاموش شدیم و در خموشی رفتیم سراغ می فروشی فریاد زدیم دوای ما کو؟ گویند دواست باده نوشی هشیار نشد مگر که مدهوش این بار گران بگیرم از دوش ارام کنار گوش ما گفت : این بار گران تو مفت مغروش از خود به کجا شوی تو پنهان ؟ از خود به کجا شوی گریزان؟ بیداری دل چنین مخوابان سخت امده است مخبش اسان هشیار شدیم از اینکه هستیم رفتیم و در میکده بستیم با خود به سخن چنین نشستیم ما باده نخورده ایم و مستیم مسجد سر راه از ان گذشتیم بر درش چنین نوشتیم در میکده هم خدای بینی با مرد خدا اگر نشینی شاعر // مسعود فردمنش غزل هزیان هوای باران داشت نگاه غمگینم چه تلخ می رفتی/ چه تلخ شیرینم شب جدایی با تمام محبوبی تو را صدا میزد سکوت سنگینم ستاره ها گفتند اه باز میگردی چه زود باور بود دل دهن بینم سقوط سرخم را اه ...دیده ای ایا ؟ نمی اشتی دستی به بال خونینم بیا و از تاراج مرا حفاظت ان مرا اه...چو باغی بدون پرچینم انجاست؟نحتاجم به سکر چشمانت اه...شعر هم امشب ندارد تسکینم نمی رسد دستم به دستهایت اه چقدر بالایی................ چقدر پایینم (..............) مرگ من روزی فرا خواهد رسید : در بهاری روشن از امواج نور در زمستانی غبار الود و دور یا خزانی خالی از فریاد و شور مرگ من روزی فرا خواهد رسید : روزی از این تلخ و شیرین روز ها روز پوچی همچو روزان دگر سایه ای ز امروز ها/ دیروز ها دید گانم همچو دالان های تار گونه هایم همچو مرمرهای سرد ناگهان خوابی مرا خواهد ربود من تهی خواهم شد از فریاد درد می خزد ارام روی دفترم دستهایم فارغ از افسون شعر یاد می ارم که در دستان من روز گاری شعله می زد خون شعر خاک می خواند مرا هر دم به خویش می رسد از ره که در خاکم نهند اه شاید عاشقانم نیمه شب گل بر روی گور غمناکم نهند بعد من ناگه به یک سو میروند پرده های تیره ی دنیای من چشمهای نا شناسی می خزند روی کاغذ ها و دفتر های من در اتاق کوچکم پا می نهد بعد من با یاد من بیگانه ای در بر ایینه می ماند به جای تار مویی/نقش دستی/شانه ای می رهم از خویش و می مانم به خویش هر چه بر جا مانده ویران می شود روح من چون بادبان قایقی در افق های دور پیدا می شود می شتابند از پی هم بی شکیب روز ها و هفته ها و ماه ها چشم تو در انتظار نامه ای خیره می ماند به چشم راه ها لیک دیگر پیکر سرد مرا می فشارد خاک دامنگیر خاک بی تو/دور از ضربه های قلب تو قلب من می پوسد انجا زیر خاک بعد ها نام مرا باران و خاک نرم می شورند از رخسارسنگ گور من گمنام می ماند به راه فارغ از افسانه های نام و ننگ شاعر // فروغ فرخزاد قهر نگه دگر به سوی من چه می کنی ؟ چو در بر رقیب من نشسته ای به حیرتم که بعد از ان فریب ها تو هم پی فریب من نشسته ای به چشم خویش دیدم ان شب ای خدا که جام خود به جام دیگری زدی چون فال حافظ ان میانه باز شد تو فال خود به نام دیگری زدی برو...برو..به سوی او /مرا چه غم تو افتابی/ او زمین / من اسمان بر او بتاب زانکه که من نشسته ام به ناز روی شاخه ی ستارگان بر او بتاب زانکه که من نشسته ام در این میانه دل من به حال او کمال عشق باشد این گذشته ها دل تو مال من تن تو مال او تو که مرا به پرده ها کشیده ای چگونه ره نبرده ای به راز من گذشتم از تن تو زانکه در جهان تنی نبود مقصد نیاز من اگر به سویت این چنین دویده ام به عشق عاشقم نه بر وصال تو به ظلمت شبان بی فروغ من خیال عشق خوش کرد از خیال تو کنون که در کنار او نشسته ای تو و شراب و دولت وصال او! گذشته رفت و ان فسانه کهنه شد شاعر// فروغ فرخزاد گلی را که دیرو ز به دیدار من هدیه اورده ای ای دوست دور از این رخ نازنین تو امروز پژمرد همه ی لطف و زیبایی اش را که حسرت به روی تو می خورد و هوش از سر ما به تاراج می برد گرمای شب برد صفای تو اما گلی پایدار است بهشتی همیشه بهار است گل مهر تو در دل و جان گل بی خزان گل تا که من زنده ام ماندگار است
![]()










